یک سرانگشت نمک

مجله BMJبه طور مرتب خاطرات و تجربه پزشکان را منتشر می کند.یکی از خاطرات جالب این مجله را اینجا می آورم.ترجمه این مقاله از مجله نوین پزشکی برگرفته شده است:

چند سال پيش يك پزشك خانواده از من خواست تا يك پيرمرد 69 ساله را در منزل وى براى گرفتن شرح حال و انجام معاينه بالينى و انجام نوار قلب جهت رد انفاركتوس ميوكارد پس از يك دوره درد قفسه سينه در روز پيش ، ملاقات كنم .
بيمار ذكر كرد كه 50سال پيش به اوگفته شده است كه بيمارى آديسون دارد ولى وقتى از او درباره داروهايش پرسيدم ، با تعجب به من نگاه كرد وگفت كه هرگز اسم كورتيزول يا درمان جايگزين استروييدى را نشنيده است : "نه دكتر، در آن زمان درمانى براى اين حالت وجود
نداشت و به من گفته شد تنها شانس من براى زنده ماندن ، مصرف يك پاكت كامل نمك در روز است."
براى تأييد اين مطلب ، مرا به آشپزخانه اش برد و يك كابينت را باز كرد كه داخل آن تعداد زيادى بسته هاى بزرگ حاوى نمك كه هر كدام تقريبأ يك پوند (453گرم ) وزن داشت، به چشم می‌خورد. وى افزود:" دکتر طى 50سال گذشته ، من هر روز يكى از اينها خورده ام ."
در اين هنگام من با يك معضل اخلاقى روبرو شدم . بيمار آشكارا انفاركتوس ميوكارد نداشت . درد قفسه سينه وى با حركت و فشار روى قسمتهاى فوقانى سمت چپ قفسه سينه وى تشديد می‌شد و واضحا منشا عضلانى _ اسكلتى داشت . جدا از اين مشكل و بيمارى آديسون كه
به نظر می‌رسيد با يك پاكت نمك در روز به خوبى كنترل شده است ، حال وى خوب بود. آ يا من بايد دخالت می‌كردم و درمان باكورتيزول و فلودروكورتيزون را به وى ميشنهاد می‌كردم يا بايد از اين مسأله می‌گذشتم ؟ گفته بقراط –"اول سعى كن ضرر نرسانی"-در ذهنم طنين انداز شد.
در انتها تصميم گرفتم كه اين مشكل را با بيمار در ميان بگذارم ، و توافق كرديم كه پس از اينكه او زمان كافى داشت كه به اين مسأله فكركند، طبق خواسته او عمل كنيم . براى اين هدف قرارگذاشتم تا او را در درمانگاه سرپايى خود سه هفته بعد با نتايج آزمون هاى خون مناسب
ببينم .
در روز مذكور او به من گفت كه تصميم گرفته است درمان هاىجديد را امتحان كند. من نسخه اى براى او نوشتم و توافق كرديم كه طى يك دوره حدودا ده روزه نمك را قطع كنيم .
هنگامى كه دفعه بعد، سه هفته ديگر او را ديدم ، او را نشناختم . اوكاملأ متفاوت به نظر می‌رسيد. صورت او پرتر شده بود و رنگ وروى او روشن تر به نظر می‌رسيد، و وقتى كه حال وى را از او پرسيدم ، جواب داد: "عاليم ، می‌دانى دكتر، اكنون می‌فهمم در پنجاه سال اخير هيح وقت خوب نبوده ام ."

1 comment(s):

Cool blog, interesting information... Keep it UP »
Anonymous Anonymous, at 6:47 AM  

نظر شما

<< Home