یک داستان واقعا کوتاه از فرانتس کافکا

Image Hosted by ImageShack.us



موش گفت :
-افسوس!دنيا روز به روز تنگ‌تر می‌شود. سابق جهان چنان دنگال بود
كه ترسم گرفت . دویدم و دویدم تا دست آخر هنگامى كه ديدم از هر
نقطه افق ديوارهايى سر به آسمان می‌كشد آسوده‌خاطر شدم . اما اين
ديوارهاى بلند با چنان سرعتى به هم نزديك می‌شودكه من از هم اكنون
خودم را در آخر خط می‌بينم و تله‌يى كه بايد در آن افتم پیش چشمم
است .
-چاره‌ات در اين است كه جهتت را عوض كنى.
گربه در حالی‌كه او را می‌درید چنين گفت .
ترجمه از احمد شاملو